زنگوله
می خواهیم با صدای زنگ بیدار شویم!
تمام استرسم این است که اربعین با مامان کربلا نرویم.

تمام ناراحتی ام از کارهایی است که دیگران درک واضحی از آن ندارند و به خودشان اجازه می دهند برداشت آزاد داشته باشند.

و با تمام وجود متنفرم از این فضای مجازی، به خصوص لاین و وادساپ و ... امثال آن که باعث تمام جدایی ها هستند.

و با تمام وجود خوشحالم که 2تا برادر زاده دارم و من عمه هستم، حسی ناب

و با تمام وجود دل تنگ ام برای زندگی کردن به شیوه خودم(عاقلان دانند)



ارسال در تاريخ دوشنبه پنجم آبان 1393 توسط مهر
سلام تصمیم گرفته ام قصد ده روز بکنم و بروم زیارت امام رضا،اصلا حال روحی مناسبی ندارم و حوصله مهمانی رفتن ندارم و یکی از دلایلی که مهمانی ها را دوست ندارم دعایی است که آدم های اطرافم دائم تکرار اش می کنند:

انشاالله عروس بشی و خوشبخت!!!!!

یا

انشاالله به زودی شیرینی عروسی ات را بخوریم!!!!!!!!!

یا

انشاالله خودم سفره عقدت را بچینم!!!!!

یا

.......

 

کلا از این دست جملات متنفرم.

فکر می کنند بیچاره دختره تو خونه مانده است و کاش یه مورد خوب پیدا شود.

کاش می دانستند وقتی می گویم علاقه ای به ازدواج کردن ندارم،با خودشان نمی گفتند حتما ایرادی دارد.

می روم تا اعصاب و روانی راحت داشته باشم.

پیش امام رضا،حداقل غیر از خدا، احساس می کنم امام رضا هم هست و حرف دلم را می فهمد و بهم انواع انگ ها و تهمت ها را نمی زند.

دعا کنید امام رضا بطلبد که بروم.

یا حق



ارسال در تاريخ سه شنبه هفدهم تیر 1393 توسط مهر
همیشه خدا را شکر کردم بخاطر داشتن زن داداشی که از خواهر بهم نزدیک تر است، همیشه یک مشاور خوب است. وقتی مسافرت هستم و یا چند روزی او را نمی بینم واقعا دلم برایش تنگ می شود. امیدوارم ریحانه کوچولو هم مثل مادر اش باشد.(البته تا الان که 2 سال دارد اکثر رفتارهایش شبیه مادرش است و برای همین من واقعا دوستش دارم.)

بعضی از افراد فکر می کنند رابطه زن داداش و خواهر شوهر باید بد باشد و نمی شود که این دوشخصیت با هم رابطه خوبی داشته باشند. احساسی که فکر می کنم زن داداش دیگرم دارد و خیلی باهام ارتباط نزدیکی برقرار نمی کند.

کاش می دانست که واقعا دوستش دارم، از ما دور است ولی در برخورد هایش می فهمم خیلی دوست ندارد با ما ارتباط دوستانه ای داشته باشد.

همیشه فکر می کردم برادرهایم که ازدواج کنند، همسرهایشان بهترین خواهر و دوستم خواهند بود ولی این اتفاق فقط بین من و زن داداش اولم افتاد و حتی می توانم بگویم از برادرم به من نزدیکتر است و با او خیلی راحت هستم.

ولی کاش زن داداش نهاوندی ام هم می دانست که دوست اش دارم. تا شاید کمی بهتر با هم ارتباط برقرار می کردیم.

 

 

 



ارسال در تاريخ دوشنبه نهم تیر 1393 توسط مهر
جایتان خالی رفته بودیم با خانواده زیارت امام رضا(ع)،حتما شما هم وصف خدام حرم امام رضا را زیاد شنیده اید!رفته بودم رواق جدید دارالمرحمه، هم خنک و بود و هم خلوت و سرم را روی زانوهایم گذاشته بودم تو فکر بودم و هواسم به خودم بود که خادم محترم آمد بالای سرم و گفت: اینجا خوابیدن ممنوع است و بی احترامی به امام است. سرم را بلند کردم و بهش گفتم: بیدار هستم.

وقتی رفت دوباره سرم را گذاشتم روی زانویم، چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که دوباره آن خادم آمد و حرف اش را تکرار کرد و همان جواب را بهش دادم و رفت. برای مرتبه سوم که آمد وقتی همان حرف ها تکرار شد، برگشت و بهم گفت: خانم جوری بنشین که من ببینم تو بیداری!!!!!!!

چند لحظه ای همانطور متعجب مانده بودم از حرف آن خادم، همیشه از خودم می پرسم یعنی امام رضا از این رفتار خادم هایش راضی است؟!



ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 توسط مهر
امروز داشتم از پله برقی ها برای رفتن به ایستگاه بی آر تی استفاده می کردم، یک روحاتی 2 تا پله بالاتر از من بود و پسر بچه ای حدودا 6 ساله، 4 پله از حاج آقا بالاتر، ناگهان پسر بچه توی پله ها زمین خورد، حاج آقا خیلی سریع  دو تا پله را بالا رفت و او را گرفت، جالب این بود که پدر بچه پشت سر من بود و برای گرفتن فرزندش تلاشی نکرد.

حاج آقا تا بالای پله ها دست بچه را گرفته بود تا مبادا دوباره اتفاقی برایش بیافتد. آدم هایی که از مقابل به سمت پایین در حرکت بودن وقتی حاج آقا بچه را گرفت خیلی با تعجب و حتی بد به روحانی نگاه می کردند. واقعا برایم عجیب بود. و عجیب تر اینکه پدر بچه چند پله را بالا نرفت تا بچه را بگیرد و تشکری کند. وقتی به بالای پله رسیدند حاج آقا رفت و من که منتظر واکنش پدر بچه بودم متعجب تر شدم که با اینکه حاج آقا چند قدمی رفته بود پدر بچه با نگاهی بد او را بدرقه کرد.

با خودم فکر کردم شاید واقعا پدر می خواسته برای بچه اتفاقی بایفتد و اون بنده خدا نگذاشته.

هنوز هم برایم عجیب است رفتار امروز آن پدر و افراد رهگذر!!!!

مگر حاج آقا کار اشتباه یا بدی انجام داده بود که مستحق اینهمه نگاه های بد بود؟!!!!

واقعا مردم انسان دوستی را از یاد برده اند و حس کمک به دیگران برایشان عذاب آور و ناراحت کننده است. و این فاجعه ای بزرگ است برای جامعه اسلامی.



ارسال در تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 توسط مهر
بعضی وقتها زندگی به آدم زور میگه، یعنی آدم واقعا کم میاره و سردرگم میشه و نمیدونه باید چیکار کنه...!!؟؟

اصولا تو این جور مواقع پیشنهاد اکثر آدم ها دعوت به صبوری است؛ مثلا جملاتی از این دست که :

صبر داشته باش، درست میشه!

در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه!

یکم تحمل کن، میگذره...

و ....

یه روز خواهرم مطلبی را برام گفت که به نظرم جالب بود و قابل تأمل؛ 

از شیخ بهایی پرسیدند:

سخت میگذرد، چه باید کرد؟

گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند!

پس خدا را شکر که میگذرد و نمی ماند...میگذرد...

 

به نظرتون تو زندگی آدم صبوری هستین؟

 

( البته داشتن یه دوست و همراه خوب تو این مواقع خودش نعمت بزرگیه)



ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 توسط طلا

پيج رنک

آرايش

طراحي سايت