X
تبلیغات
زنگوله
زنگوله
می خواهیم با صدای زنگ بیدار شویم!

نه دلم می خواهد به تور" ایتالیا" و "اسپانیا" بروم

و نه بادام چشم های چینی ها و ژاپنی ها را طلب کردم

نه نسیم دبی و استانبول به سرم زده

و نه هوس دو بیتی باباطاهر کرده ام

حتی منارجنبان هم دلم را نمی لرزاند

نه مات کیش ام و نه موجی خزر

فاتحه سعدی و حافظ را هم از همین جا می خوانم

من فقط یک بلیط رفت به

مدینه النبی(شهر پیامبر)

می خواهم

ترجیحا بدون برگشت

اللهم ارزقنا



ارسال در تاريخ جمعه یکم فروردین 1393 توسط مهر
با تاخیر 17 روزه و با ذوق بسیار زیاد باید بگم من دوباره عمه شدم و گوهر شاد خاتون به جمع ما اضافه شد.

البته به دلیل مشاغل بسیار زیاد هنوز فرصت نکردم این کوچولو دوست داشتنی را ببینم.

در اولین فرصت که این دختر کوچولو را دیدم حتما وصف اش را خواهم گفت.

ولی حتما دوست داشتنی است مثل ریحانه 2ساله.

یا علی



ارسال در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 توسط مهر
بچه های موسسه تصمیم گرفته اند یک مهمانی ماهیانه راه اندازی کنند،که بچه هر چند وقت یک بار همدیگر را ببینند.

در مرحله اول با آن موافق بودم، ولی بعد که خوب فکر کردم، متوجه شدم آنقدر که آفت دارد،سودی ندارد، البته آفت برای بچه های متاهل گروه،وگرنه برای مجردها فرقی ندارد.

چند وقت پیش رفتیم دیدن یکی از دوستانمان، بحث اصلی بین متاهلین این موضوع بود که برای تولد همسرهایشان چه چیزی بخرند و یا اینکه در هفته چند وعده گوشت استفاده می کنند.

از این جهت می گویم آفت دارد. چون تمام اطلاعات زندگی خصوصی را در اختیار دیگران قرار می دهند و تحت تاثیر حرف های دوستانشان،زندگی زناشویی خود را تغییر می دهند و تازه دچار مشکلات بیشتری می شوند.دلیل اینهمه اعتماد را نمی دانم.

از وقتی ریحانه کوچولو به جمع خانواده ما اضافه شده فهمیده ام واقعا اگر در جمعی بچه های کوچک باشند، آنقدر همه مشغول بچه ها می شوند، که کمتر فرصت حرف خصوصی زدن و یا غیبت را پیدا می کنند. ولی متاسفانه متاهلین گروه ما،بچه ندارند.

جالب اینکه بچه های مجرد بیشتر با این مهمانی مخالفت دارند.

نمی دانم چرا این مشکلات اکثرا در جمع خانم ها وجود دارد و آقایان کمتر دچار این آفت ها در جمع هایشان می شوند.



ارسال در تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392 توسط مهر
امروز به حدی عصبانی بودم که نمی دانستم چکار کنم.

دلم می خواست از یک نفر کمک بگیرم برای حفظ آرامش ام ولی در آن موقع هیچ کس نبود و عصبانیتم بروز پیدا کرد.

قرار بود برای انجام کاری با دوستم برویم بیرون و بعد بریم خانه ما، دیشب بهش گفتم من صبح باید برم موسسه فرهنگی کارهام را انجام بدم و بعد با هم هماهنگ می شویم.

حدود ساعت 11 پیام داد که من دارم از خانه میام بیرون و کجا وعده کنیم، با اینکه کارم هنوز تمام نشده بود ولی باهاش قرار گذاشتم و کارهایم را بی خیال شدم و راه افتادم برای رسیدن به قرار، و بقیه کارهایم را تلفنی در راه انجام دادم.

وقتی رسیدم هنوز نیامده بود، کمی منتظر شدم و برایش تک گذاشتم، پیام داد که در راه است.

حدود یک ساعتی کنار خیابان منتظرش ایستاده بود که پیام داد من کجا بیایم؟ جواب دادم بعد از یک ساعت می پرسی کجا بیایی؟گفت منظورم این بود که می خواهی بریم خونه و من نیایم آنجا و بعد برویم کارمان را انجام بدیم؟آنقدر عصبانی شدم که حد نداشت، تازه بعد از یک ساعت پرسید کجا بیام و می خواست کار را بی خیال شود!!!!

بعد از کلی بحث کردن پیامکی،گفت میام آنجا. نیم ساعتی گذشته بود که پیام داد من آمدم آنجا کار را انجام دادم و دارم برمیگردم، کارد می زدی خونم در نمی آمد. بعد از یک ساعت و نیم اومده بود و رفته بود.

در آن شرایط واقعا دوست داشتم یکی کنارم بود و کنترلم می کرد، می دانستم خیلی عصبانی هستم و اگر بهش زنگ بزنم با هم دعوایمان می شود.

ولی زنگ زدم و شدیدا ناراحت بودم، در جوابم گفت: من فکر کردم تو رفته ای.پیام ندادی که اینجا ایستاده ای.

گوشی را قطع کردم و حدود 1 ساعت پیاده آمدم تا خانه برای اینکه کمی آرام شوم. در آن شرایط فقط به ذهنم رسید به یکی از دوستانم زنگ بزنم که همیشه سنگ صبورم است و باهاش حرف بزنم تا فراموش کنم، ولی مثل اینکه او هم حوصله من را نداشت. وقتی گفتم زنگ زده ام باهات حرف بزنم. گفت:(البته کمی با خنده) برو بابا و قطع کرد.

در آن شرایط و با تمام عصبانیتم، دلم برای خودم سوخت که چقدر تنها هستم  و تازه فکر کن در خیابان گریه ام گرفته بود.

اول هفته هم قرار یود کاری انجام دهد که به دلیل پشت گوش انداختن کلی از برنامه کارهامون عقب افتادیم.

الان واقعا نمی دانم باید با دوستم چه رفتاری داشته باشم.

باور کنید احتیاج به کمک دارم.






ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 توسط مهر
امروز بعد از سال ها اصفهان زیبای ما سفید پوش شده بود، واقعا به حال بچه هایی که با سرویس به خانه می رفتند تاسف می خوردم که نمی توانند لذت برف بازی با دوستانشان را داشته باشند، و خوشحال بودم از شادی بچه هایی که در پیاده روها به دنبال هم می دویدند برای پرتاب کردن برف به سوی یکدیگر.

یادش بخیر بچه که بودیم خداراشکر هیچ کداممان سرویس نداشتیم و در راه مدرسه خیلی برف بازی می کردیم.

آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که به دوستم پیامک دادم: بیا فردا بریم پارک برف بازی کنیم.

امروز هم با وجود اینکه شدیدا سرما خورده ام و حال خوبی نداشتم به بهانه خرید از خانه بیرون رفتم و 2 ساعتی زیر برف قدم زدم، مجددا عصر نیز یک ساعتی از خانه بیرون آمدم و زیر برف قدم زدم. واقعا عالی بود.

شهر سفید پوش من را یاد "ننه سرما " داستانهایمان می اندازد که دوستش داشتیم چون با خودش برف داشت.

و حالا ننه سرما بعد از چند سال سری به ما زده است.

خوش آمدی "ننه سرما"، دلمان برایت تنگ شده بود.





ارسال در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1392 توسط مهر
از سال پیش که مهدی و مهتاب برای اربعین رفتند کربلا،منم حسابی هوایی شده بودم، از چند ماه قبل منتظر بودم تا پدرم رضایت بدهند که من و مامان برای اربعین کربلا برویم

به دلیل عدم اعتبار زمانی کافی پاسپورت هایمان، باید پاسپورت جدید هم می گرفتیم، بالاخره بعد از یک ماهی حرف و چانه زنی بالاخره پدرم راضی شدند. کارهای پاسپورتمان را انجام دادیم و فرستادیم برای اداره گدرنامه و از روزی که مدارک را فرستادیم هر روز منتظر آمدن پستچی بودیم.

انشاالله اینقدر چشم به راه نباشید، حدود 20روز طول کشید تا پستچی عزیز آمد و البته 10 روز به اربعین مانده بود و قاعدتا کاروانی جای خالی نداشت. تصمیم گرفتیم به صورت انفرادی برویم.

من و مامان و دایی ام و البته روز آخر مادربزرگ پیرمان هم به ما اضافه شد.

تصمیم گرفتیم از مرز شلمچه برویم. و به مقصد اهواز بلیط اتوبوس گرفتیم. اصلا باورم نمی شد در آن شلوغی مرز و ویزا نداشتن ما، بتوانیم برویم (ولی خداروشکر رفتیم کربلا )و به همین دلیل با هیچ دوست و آشنایی خداحافظی نکردم و در وبلاگم هم ننوشتم.

به هر حال از دوستان معذرت می خواهم.

داستانهای جالبی داشت سفر کربلای ما که در مطالب بعدی می نویسم.



ارسال در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1392 توسط مهر

پيج رنک

آرايش

طراحي سايت